نگاهت ...ماه آسمان...سرنوشتم بود ...وپاشنه دیوانگی بر کنج مغزم !کتابتی از تقدیر ....
یک: درنوردیده ام هزار سال ماه تو را ... به یک شب خندیدی و "شمس"بر آمدی... دو: تو را بین بازوانم گرفته بودم "مثل نفس" "نفس گرفت"ولی بازوان من تورا رها نکرد ... سه: عشق را توی سفره بین ما تقسیم می کردند ... شکم گنده ها کمتر خوردند ..."مرغ "خوشمزه تر ب...
ادامه مطلب