وه چه بیگانگی غمناکی ...آوخ این فاصله ها را که چه بیداد گرند ...
یک: قهوه ی چشم تورا جرات شیر دلم نیست ...قاطی نشدم ... یک گوشه ی قلب تو بگیرم زانوم ....بهتر نیست ؟!!! دو: به کشف لب تو مشغول ام هنوز ... بگذار میان خون رگ هایم قند بیداد کند ... سه: فرصتم نیست که تا آخر عمر زنده باشم ... اگرم ساعت بیداری من ...چشم تو باشد ... چهار: میان زباله های شهر سکوت بود... هیچ کدام تا آن شب ندیده بودند ... که انسانی سوخته میانشان بخوابد ... تا فردا ... پیدایش کنند ولابد...
ادامه مطلب