رازهای ام را می دانی ولی بروی خودت نمیآوری "دمت گرم" یا ستارخان!
یک/ بوی تند فلفل اشک درچشمانم زبان سوخته جزای بچه بدبود &nb...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «خودت» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : رازهای ام را می دانی ولی بروی خودت نمیآوری "دمت گرم" یا ستارخان! و راضی شدم به تب ...تا تو نمیری!خودت را کشتی !تا من راضی نباشم! و وتقسیم که می کردند شانس را :تو رفته بودی برای خودت بستنی بخری!!! و شب تارم میره با وایتکس ...!دلم واست سوخت که خودتو کشتی و اینو نفهمیدی!!!! با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت بی شمس رخ تو...!دیگر دلی مانده مرا؟ دسترسی پیدا کنیدیک/ بوی تند فلفل اشک درچشمانم زبان سوخته جزای بچه بدبود &nb...
ادامه مطلبیک: آمدم روی فرش قرمز تو ...خون انار ریختم و برگشتم ... من وثوقی ام که پی ناموس خود ! جان صد مرد را به عدالت گرفته ام!... دو: رفتم از بیرون چشم تو هم بیرون!"خارج" دیدی که رفته ام به همه گفتی: از شر مندگی من رفت"خارج"! سه: شرق در دور دست هاست و من درغرب می سوزم! ای چین لامذهب!چقدر نزدیکی ! مثل شلوارهایم به من! چهار: ویک نکته هست که روی لحاف شب نوشته اند: تا صبح اگر بیدار بمانی ! حتما خورشید را خواهی دید! پنج: سروس ابرها خراب است و آچار کشی نمی کنند! وبد بخت ها روی زمین منتظر بارانند!... یکی بیاید و حکمت این خشکسالی را به ملت بگوید! شش: مزار شش گوشه ات را برده ام تا کعبه ی خود... آنقدر که از حسودیشان ...راه کعبه را بستند... هفت: ای عجب که تو پیر نمی شوی ای مرد! و صد هزار دختر از جوانی تو گله مندند ...می دانی؟! هشت: ترومپ! واژه ی ویزا دیگر مفهوم خودش را ازدست می دهد ... یا دهکده ی جهانی درست ...
ادامه مطلبیک: باز شد دست من و بخشیدم دین تو را ... نشکن زین پس ازاین تن ...تو دگر جامی را! دو: شکر از چشم تو ریخت و نگاهی شیرین ... سوی من کردی و مژگان همگی قند شدند ... سه: باغ در اندوه از دست دادن شکوفه بود ... این زمستان ناهنگام ... که نیامد تا.... یخ شوند نو شکفته های شاخه ها ... آه من!گرم نیست تا بزند وکمرراست نکند زمستان! چه حیف! چهار: روی من انداختند دست تورا ... وا مصیبت!کاش دستان خودم بود...آن بهاری دستها! پنج: کوچ می کردند ابرها از فضای آسمان ... دنیا دیگر هوای ناز باران را نداشت! شش: مزار شش گوشه ات در آغوش من گذاشت: آن حال و هوای دمشقی مزار زینب سلام الله ... هفت: شک کن به خنده های من که همه از عمق شادی اند! شاید که غصه ها به سرزمین خنده ها رسیده اند ... هشت: ترومپ!بگویمت که جهان جای بد نبود ... امثال تو به چشم بد نگاه می کنند مرا!!! نه: بابا پزو: بنزی اون پیرن صورتی ات رو بپوش که ت...
ادامه مطلبیک: من از درون تو چه خبر دارم ...ای بی خبر از من ...! آن قد رکه از چشم تو افتادن ...کارمن نیست!!! دو: دیگر چه پوستی...کلفت تر از پوست من؟ جناب کرگدن آمد و زیر پای من پوست انداخت ... سه: من پرچن عشق تو را برداشتم و از دست افتادم ... اگر عباسم(ع)...ای...
ادامه مطلب