بی شمس رخ تو...!دیگر دلی مانده مرا؟

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «دوباره» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : روح پیچید توی کوچه ... درخت فریاد زد: فرار کنید ؛ دارند دوباره مارا زنده می کنند؛ که بعدا بمیریم! و نموندی پیشم!عیب نداره تنها میشم ...دوباره عاشقت نمی شم ...منم دیدونه می شم!!! و نه بابا ...زمین که خوردم ...میمیرم بعد تو می آیی ...قلقلکم می دی ...تا...خدا جون دوباره بم بده!!!

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت بی شمس رخ تو...!دیگر دلی مانده مرا؟ دسترسی پیدا کنید

روح پیچید توی کوچه ... درخت فریاد زد: فرار کنید ؛ دارند دوباره مارا زنده می کنند؛ که بعدا بمیریم!

یک: وزش روح من ... درکویر تنهائی شما ...طوفان کرد! دیگر بودنم برای عشق شما ... مسئله نیست؟ دو: رفتیم زیر سایه ی هم... مثل دوخورشید! باور نمی کنند که... سایه ها! ...

ادامه مطلب

نموندی پیشم!عیب نداره تنها میشم ...دوباره عاشقت نمی شم ...منم دیدونه می شم!!!

یک : در آمد اشکم و دیدی نپرسیدی ...ولی حالم ... چه حالی بدتر از این حال ...که اشک آید به بد حالی!!! دو: روی شانه های درخت ...پاهای کوچک...ما... می رفت تا صورت ماه ! برای چیدن میوه ها ... بوسه می آمد باران را ... و لب های ما نرسیده ...تشنه بود! سه: روی برف می چرخید پوتین پلاستیکی ... و یخ می زد سر انگشتان پاهامان! کلاسم دختری بود موی مشکی با دماغی سرخ ... که آتش می زدم !صدبار میان نیمکت هامان !... چهار: وادبیات یکروز سرم دادکشید و دادکشید و دادکشید ! فکر کرد حالا دوتا نوشته ام می ترسم ... فکر کرد دو تا نوشته ام لابد فردا می شوم صمد بهرنگی ! فکر کرد دوران ماقبل تاریخ است که نوشته هایم را یواشکی پشت در دانشگاه بفروشند! فکر کرد می ترسم و می روم پشت یه بابایی پنهان می شوم و به خاطر چینش جمله ها که بعضی ها به آن می گویند کلمه بازی مثل بعضی شاعرها به غلط کردن می افتم! نیفتادم! دنیای این وازه ...

ادامه مطلب

نه بابا ...زمین که خوردم ...میمیرم بعد تو می آیی ...قلقلکم می دی ...تا...خدا جون دوباره بم بده!!!

یک: کرده ام تب ازغم ات ...باورنداری چک بکن ! آن قدربالاست آن تب... نیست کس را درتوانش مردنی ...چک بکن! دو: دولامپ...دردوسوی اتاق ... وتاریکی بیرون ...بسیارسیاه... وزغ ها دنبال پشه نبودند... وسرمای بخاری بود پشت شیشه ها ... ما چسبیده بودیم به بخاری هیزمی وترک برمی داشت ...تن شان برای سوختن ...هیزم ها ... گرسنه بودیم ولی کم مانده بود ...که به عشق برسیم !!! سه: ترس وادارمان می کرد ...به هم به چسبیم ... دوگیلاس بودیم ودندان های دخترک ...شیری!!! چهار: سریع مبل هارا جمع کرد پشت وانت....بدو پشت فرمان نشست وجردن را آمد سمت جنوب... زنگ زد منزل :سلام ...دارم یه ست مبل می ارم خونه!....:چی؟مبل خریدی ؟.......:نه!ازخیابون برشون داشتم! ............:یعنی تو می خای من مبل کهنه ی مردمو راه بدم تو خونه؟.......:نه!نوان...هیچ اشکالی ام ندارن .........:ببین پول روکششون رونداریم ...می فهمی؟.............:گفتم ...

ادامه مطلب